Life alarm

هر لحظه زندگی برای من مثل یک آلارم میماند ،آلارمی که مرا به مقصد نهایی میرساند

تبلیغات تبلیغات

کودک درونم

دیشب کودک درونم عصبی شد ، مامان پاشو برد تو کتونیم و از اونجایی که پای من کوچیکه و پای مامان بزرگ کتونیم له شده بود ،من هم اونقدر عصبی شدم که تو حرکت بچگونه کفششو با پام له کردم ،عین بچه تخسا قهر کردم رفتم حموم و بعد خوابیدم از صبح تا بحال مامان میگه واقعا تو اپنکارو کردی واقعا کفش منو له کردی ؟ !!! قیافت جلو چشممه با غیض تمام داشتی اینکارو میکردی می‌گفت من باورم نمیشه این تو بودی ؟! چرا اونجوری کردی ؟!! من هم کلی خندیدم , واقعا نمی‌دونم چرا دیشب اینکارو
ادامه مطلب

لایف استایل

لایف استایل خیلی چیز خوبیه این روزا از همه دور شدم یعنی اگه بخوام واضح تر بگم یه دوسالگی میشه از همه دور شدم ، این تنهایی باعث شده به خودم برگردم ، و خودمو ببینم ،خودمو که سالهاست نادیده گرفته بودم .. دیگه نه ازدواج اینو اون بهم مربوطه نه حامله بودن این نه خبر دانشگاه رفتن اون ، نه دوست پسر داشتن این ،نه جشن مولودی اون ،نه جشن دندانی این ،نه کافه ،دوست بازی ، بیرون رفتنو و هزارتا فلان فلان دیگه ....هیچکدوم از این حاشیه ها دیگه به من مربوط نیست خیلی وقته از
ادامه مطلب

با یک میلیون خرج زندگی

امروز پدرم یک میلیون بزور برای مامان ریخت تا خونه خرجی کنه، بعد سه هفته ! بقیه رو هم برای خودش مواد خرید مواد که می‌دونی چیه از این دودورو دودود تا همین یه ربع پیش مادر ۵۳ساله ی من ولوم صداش روی ۱۰هزار بود و باز بحث و باز دعوا اونقدر از پشت گوشی براش داد زد که صورتش کبود شده بود ارزششو داره ؟! برای این مرد ؟! میدونم چاره ای نداره! همیشه دلم میخواست شغل خوبی داشته باشم و مستقل بشم از بچگی کار کردم هر جا هم کار میکردم فامیل از در و دیوار محل کارم بالا میرفتن
ادامه مطلب

عروسکی با قلب شکسته

بهترین کادویی که گرفته بودم ، خالم گرفته بود ،یه عروسک نوزاد بچه بود به رنگ صورتی دوستش داشتم تقریبا ۱۰یا ۱۱سالم بود وقتی قلبشو فشار میدادم می‌خندید ، بعدها که ۱۵سالم شد ،یه روز دراز کشیده بودم داشتم انیمیشن می‌دیدم بابام اومد کانالو عوض کرد منم بچه بودم خب لجم گرفت من میزاشتم انیمیشن اون هم لج میکرد میزاشت فیلم سینمایی آخرش اومد از پاهام گرفت منو زیر لگد ... یادمه به حد مرگ کتکم زد ....یروز بین دعوای مامان هم منو گرفت از موی سرم به دیوار میکوبید همینطور
ادامه مطلب

آناستازیا و دریزیلا

من دوتا دخترخاله داشتم ، مثل درزیلا و آناستازیا از بچگی باهام بد بودن یجاهایی وقتی خالم دعواشون میکرد میومدن منو از سر به دیوار میکوبیدن وقتی مامانشون نفرینشون میکرد می‌گفت الهی خواهر زادتو بگیره الهی الهامو بگیره ! هیچوقت نفهمیدم چرا آنقدر با من بدن ، آخه هیچوقت بهشون بدی نکرده بودم هیچوقت دلیل تنفرشونو نفهمیدم ، وقتایی بود که اونا تو پول غرق بودن تو خوشبختی ، یه روز که بیخانمان شده بودیم رفتیم خونشون تا بابای عنترم شاید یروز به فکر خونه باشه اونوقت ها
ادامه مطلب

به امید نبودنت

,هر ثانیه از شب و روز که میگذره من تورو به خدا میسپارم پدر نامحبوبم نه فقط برای خودم بخاطر تموم جنایت‌هایی که در حق مامان و خواهرم کوچولوی کردی ...کارهای مهمترین دارم نمیخوام عمرمو فقط برای انتقام از تو تلف کنم تورو به خدا میسپارم چرا که دیگه نمی‌دونم جواب دشمنی هاتو چی بدم چطوری بدم راستش هیچ راه حلی به ذهنم نمی‌رسه ...فقط از خدا طلب آرامش میکنم حداقل اینه که تو باعث میشی بیشتر به خدا نزدیک شم منی که تو این سالها هیچوقت سراغشو‌نگرفتم و به بودنش باور
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها